تبليغاتX
حرف دل ساغر

shademani dashtane anche mikhahi

nist.balke khastane tamame chizhaei

ast ke dary.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 9:11  توسط ساغر | 

دیشب با تمام وجود خواستمت

 
با بغضی بلندتر از فریاد


با گونه هایی خیس تر از دریا


دیشب عاشق شدم


اما نمی دانم چرا ؟


خبری از تو نبود

 
همه سرزنش ها را به جان عشق خریدم

 
و نگاههای سرد و بی تفاوت را


اما باز


خبری از تو نبود


همه گفتند که رفته ای و دیگر هیچ وقت

 
سایه ای نخواهی داشت


دیشب عاشق شدم و


امشب نیز


تا فردا


تا فرداهای ابد


من به نگاهت ایمان دارم


و به قلبم..........................

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 14:14  توسط ساغر | 

فاصله

 

همین یک واژه

مرز میان من و توست

 

پنج حرف است این واژه نحس

 

ومن چنان دلتنگم 

 

 

 

که گویی

 

پنج فرسخ را ه است

 

مرز میان من و تو

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 13:54  توسط ساغر | 

 

آن كه در تنهاترين تنهايي هايم تنهايم گذاشت ...............

كاش در تنهاترين تنهايي هايش.................................

تنها كس تنهايي هايش

تنهايش نگذارد.....................................................

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 18:48  توسط ساغر | 
 

انتظار

 ما منتظريم اي همه عالم ز تو مجنون 
    

          از دوري رخت جن و ملائك همه مجنون 


            ما را كه بشر خوانند همه حيران تو هستيم 


  پس كي تو ميايي يوسف شده از روي تو مجنون


ز هر سر بر سرسجاده كردم

دعايي بهر آن دلداده كردم ز حسرت ساغر چشمانم اي دوست

زبان از يكسره از باده كردم دلا تا كي اسير يـــاد يـــــــــــاري

ز هجــــــــــــر يار تا كي داغــــــداري بگو تاكي ز شوق روي ليلي

چو مجنون پريشان روزگاري

پريشانم پريشان روزگارم

من آن سرگشته ي هجر نگارم

كنون عمريست با اميد وصلت

درون سينه آسايش ندارم ز هجرت روز و شب فرياد دارم

ز بيدادت دلي ناشاد دارم درون كوهسار سينه ي خود

هزاران كشته چون فرهاد دارم چرا اي نازنينم بي وفايي

ز مادام با دل من در جفايي چرا آشفته كردي روزگارم

عزيزم دارد اين دل هم خدايي

 


چشم ها

 یه دختر کوری تو این دنیا ی نامرد زندگی می کرد

    این دختره یه دوست پسری داشت که عاشق اون بود

         دختره همیشه می گفت:

                             اگه من چشمامو داشتم همیشه با اون می موندم

         یه روز یکی پیدا شد که به اون دختره چشماشو بده

   وقتی که دختر بینا شد دید که دوست پسرش کوره !

       بهش گفت: من دیگه تو رو نمی خوام برو !

   پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت :

                                                   مراقب چشمای من باش !!!


شکوه باران

من به زیبایی باران ایمان دارم

      به طراوت دانه هایش و لحظه های زیبای رنگین کمانش

         با صدای قطره هایش به خواب می روم

      و تا بی نهایت به اوج می رسم

 و تنها لمس دانه هایش یاد آور بهترین هایم شد

     و تماشای شکوهش 


آن زمان که پرستوهای محبت

     از سرزمین دل انسان ها پرکشیدند و به راه های دور کوچ کردند .

   دیگر گل های مهربانی در دل کسی جوانه نمی زند

       و هیچ نغمه ی بهاری به گوش نمی رسد .

هر چه جا پای عشق است

  با برف های بی اعتنایی پوشیده شده است .

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 15:55  توسط ساغر | 

خطای دید



1- در صورتی که حرکت نقطه متحرک را تعقیب کنید تنها یک رنگ را می بینید، صورتی

٢- حالا لحظاتی به علامت + که در وسط قرار دارد خیره شوید. نقطه متحرک را پس از لحظاتی به رنگ سبز خواهید دید.

٣- حالا زمان بیشتری را بر روی علامت + تمرکز کنید، پس از لحظاتی نقاط صورتی آهسته آهسته ناپدید خواهند شد.

عجیب اینجاست که هیچ نقطه سبزی در این عکس در کار نیست و در واقع نقاط صورتی نیز ناپدید نمی شوند. این دلیل محکمی است که ما همیشه دنیای خارج را آنگونه که هست نمی بینیم.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 14:56  توسط ساغر | 

دستان اهورايي

 نمي دانم بذر عشق تو را ، دستان کدام باغبان در کوير قلبم پاشيد که شميم آن

، همه ي فاخته ها و لادن ها را مست کرد.

نمي دانم طراوت کدامين اقاقي را پيشکش روياهاي آبي ام کردي که کلبه ي ويران شده ي دلم ، بهشت همه ي پروانه ها شد. 

بگذار در آرامش دريا  گونه ات غرق شوم و در احساس نقره اي ستاره ات تکثير يابم تا شايد از زندگي ، تبسمي سبز هم نصيب من شود.

 

دعا

ديشب وقتي دعايت مي كردم
از خدا برايت طلب خير وبركت كردم

تا وقتي در راهي قدم مي گذاري

هميشه يار و ياور تو باشد

لطف او همواره با توست

وعده هايش حقيقي اند

و هنگامي كه تمام توجه مان را به او جلب مي كنيم

مي داني كه او كاملا مارا مي بيند

پس اگر پيمودن مسيري كه در آن هستي

سخت و دشوار به نظر آمد

فقط به ياد بياور كه من

اينجا دعايت مي كنم

وديگر همه چيز دست خداست

هر آنچه مي تواني انجام بده

براي كسي كه مي تواني

با هرآنچه در اختيار داري

و هر کجا که هستی

در دریای دلم طوفان عشق تو برپاست

کاش پریشانی هایم را می دیدی

کاش رهایم می کردی

زمانی که دست زندگی سنگین و شب بی ترانه است

هنگام عشق و اعتماد است

و دست زندگی چه سبک می شود و شب چه پر ترانه

آن هنگام که به هم عشق می ورزیم واعتماد داریم!

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

مثل یه بیت ته قافیه ها خواهم مرد

تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند

سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد

شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند

موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد

گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

مهربان تر ...

 

من تو را سخاوتمندانه به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر.
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از هزار فرسخ راه دور:
در خشم، در مهرباني، در دلتنگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد.

من تو را سخاوتمندانه به کسي هديه مي دهم که راز آفتابگردان و تمام سخاوت هاي عاشقانه اين دل معصوم را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي کوچک برايش يک خاطره مشترک باشد.

او بايد از رنگين کمان چشمان تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن دلي که من برايش مي ميرم سرد و باراني است.

اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را سخاوتمندانه به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد. همان طور عاشق، همان طور مبهوت...

با آن وقار بي مثال آيا کسي پيدا خواهد شد؟!

از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر!

تو را سخاوتمندانه با دنيايي حسرت خواهم بخشيد؛ و او را که از من عاشق تر است هزار بار خواهم بوسيد...

 

يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه دلم برايت تنگ ميشود. وقتي دوري از من، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فرسنگها فاصله بين من و تو، به آينده و امروز... باز كن پنجره را... خواهي ديد كه پرنده، آسمان باراني را ميفهمد

 

ای عزیز جان من !

من برای مرگ خود یک بهانه می خواهم

یک بهانه پوچ عاشقانه می خواهم

از غمی که می دانی با تو بودنم مرگ است و بی تو بودنم هرگز

گر بهانه این باشد من بهانه می گیرم

عاشقانه می میرم.......

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 18:35  توسط ساغر | 

 


پرسيدم :خداوندا چه عملي از بندگانت بيش از همه تو را به تعجب وا ميدارد؟

پاسخ آمد:اينکه شما تمام کودکي خود را در آرزوي بزرگ شدن به سر مي بريد و دوران پس از آن در حسرت بازگشت به کودکي ميگذرانيد.اينکه شما سلامتي خود را فداي مال اندوزي ميکنيد و سپس تمام دارايي خود را صرف بازيابي سلامتي مينماييد

اينکه شما به قدري نگران اينده ايد که حال را فراموش ميکنيد.در حالي که نه حال را داريد نا آينده را.اينکه شما طوري زندگي ميکنيد که گويي هرگز نخواهيد مرد و چنان گورهاي شما را گرد و غبار فراموشي در بر ميگيرد که گويي هرگز زنده نبوده اي.

هوالمعشوق

دل خوش عشق نیستم ای اهل زمین

به خدا معشوقه من بالایی است

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 14:25  توسط ساغر | 

من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست

کنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو

هرکسي ميخواهد وارد خانه پر مهرو صفامان گردد

شرط وارد گشتن شستو شوي دلهاست

شرط آن داشتن يک دل بي رنگ ورياست

بر در خانه گلي ميکوبم

تا بدانند همه خانه دوستي ما اينجاست

تا که بعضي ها نپرسند ديگر خانه دوست کجاست..

       ای کاش .....

                     خداوند ...

               سه چیز را نمی آفرید 

                                        عشق 

                                             غرور

                                                  دروغ

                                       زیرا اگر عشق نبود  

                                               انسان ازروی غرور

                               دروغ نمی گفت..

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 9:25  توسط ساغر | 


پدر !


در آغاز هر سال


فقط يک حرف دارم


که برايت بزنم :


- عمرت طولاني باد ...


به همان اندازه که دوستت دارم ...


پدر !


پدر من !


برادر بزرگ من !


دوست من !


سرم را نه ظلم مي تواند خم کند


نه مرگ


و نه ترس


سرم فقط براي بوسيدن دست هاي تو


خم مي شود


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 11:7  توسط ساغر | 

 شادمانم
از اينكه هستم و نيستم
شادمانم
از آنچه كه هست و نيست
و شادمانم
از اينكه تو در كنارم هستي و نيستي
كم كم معناي عاشقي را ياد مي‌گيرم...


بر روی شن های ساحل نوشتم...

              بر تنه ی سخت درختان نوشتم...

                             در دفتر یادبود دوستان نوشتم...

آب شن ها را شست....

                      باد درختان را شکست....

                                        دفتر یادبود دوستان پاره شد....

ولی هیچ چیز نمي تواند..

                               نام تو..

                                         یاد تو..

                                                 و عشق تو را از یاد من ببرد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 15:30  توسط ساغر | 

                                                                        

  کوچه

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.
در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:
یادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.
تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.
من همه، محو تماشاي نگاهت.
 آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فروريخته در آب
شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب 
شب و صحرا و گل و سنگ
 همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد، تو به من گفتي:
 -         ” از اين عشق حذر كن!
لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،
آب، آيينة عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
 با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“
 باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم! “
 اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...
 اشك در چشم تو لرزيد،
ماه بر عشق تو خنديد!
 يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم.
نگسستم، نرميدم.
 رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...
 بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!
 زنده یاد فریدون مشیری
 
  
 
  

امروز خیلی دلم گرفته

دلم براي خودم تنگ شده... .

واسه دختر بچه ي چند سال پيش....

دخترکی با يه قلب پاک و ساده!

همون دختري که دلش

                                                     واسه بارون تنگ ميشد...

به اتاقش سلام ميکرد...

برای گلها قصه ميگفت...

با سازش، درد دل ميکرد...

با عروسکاش حرف مي زد...

واسه پرنده ها شعر ميخوند ...

هر شب به ماه شب به خير ميگفت...

به ستاره هاي آسمون دلداري مي داد...

به خاطر پرپر شدن يه گل به دست باد گريه ميکرد...

دلش براي تنهايي ِ ماهي قرمز حوضشون ميسوخت...

همون دختري که فکر مي کرد خدا اونو نمي بخشه!

چون دل گنجيشکا رو شکسته!...

چون با پنجره ي اتاقش قهر کرده...

خدا اونو نمي بخشه چون پرنده ي داداشش رو يواشکي از قفس آزاد کرده....

چون دختر بدي شده و واسه  مورچه اي که زير پاش له شده فاتحه نخونده...

چون دل کوچيکش پر از غمه...

چون چشماي روشنش پر از اشکه...

چون دلش واسه قورباغه ي سبز تو باغچه تنگ شده...

خدا اونو نمي بخشه چون از تاريکي ميترسه...

باورم نميشه که من همونم!!!

خيلي از اون حال و هوا فاصله گرفتم....

ميخوام همون باشم که بودم....

مهربون ... ساده... پاک... صميمي!!!

      

رنگ عشق:

جماعتی عشق را آبی می دانند

همرنگ دریا و آسمان و عده ای سبز

که رنگ زندگی است و رنگ بهار

و مردمی که اسب رویاهایشان سپید است

عشق را همرنگ برفهای کوهستان می دانند

من. اما معتقدم عشق سیاه است سیاه

چرا که بارها آن را در عمق زلال چشمهای تو دیده ام...

 
     
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 15:0  توسط ساغر | 

براي تو مي نويسم ....
براي تويي كه تنهايي هايم پر از ياد توست...
براي تويي كه احساسم از آن وجود نازنين توست...
براي تويي كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...
براي تويي كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردي...
براي تويي كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردي...
براي تويي كه هر لحظه دوري ات برايم مثل يک قرن است ...
براي تويي كه قلبت پـاك است...
براي تويي كه عـشقت معناي بودنم است...
براي تويي كه غمهايت معناي سوختنم است...
براي تويي که آرزوهايت آرزويم است..
.

  

درنگاه كساني كه پرواز را نمي فهمند، هر چه بيشتر اوج بگيری

كوچكتر خواهي شد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 13:30  توسط ساغر | 

آری همیشه قصه این چنین بوده است
گفتی از دلتنگی هایم دیگر سخنی نگویم
من امشب دلتنگی هایم را به دست باد سپردم
تا این باد با دلتنگی هایم چه کند
آیا دلتنگی های مرا به دریا خواهد برد؟
و فریادش را با فریاد موج های بیتاب یکی خواهد کرد؟
یا در شبی بارانی
بر سنگفرش کوچه ی خلوت جاریش می کند

یا شاید در شب مهتاب
آن را به نگاه یک غریبه که به ماه خیره شده بسپارد
یا شاید در پگاهی سرد
در گوش دو پیکر خسته در خواب زمزمه اش کند
آیا کسی دلتنگی های مرا خواهد شنید؟
دلتنگی هایم را به باد سپرده ام
شاید این باد دلتنگی مرا
در گوش تو ای ناب تر از غزل هایم زمرمه کند
می دانم آزردمت مرا ببخش
اما بگذار برای آخرین بار بگویم
که امشب سخت دلتنگ ات هستم

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 18:12  توسط ساغر | 
زندگی به من آموخت ....

بهترین دوست من ، بهترین دوست من است چون تابحال با او برخورد نداشته ام .. !!
زندگی به من آموخت که رازم را به چشمانم نگویم که زود تر از هر کس آن را بر ملا می کند ..!!
زندگی به من آموخت که هیچ کس یک همراز خوب نیست .. !!
زندگی به من آموخت که غمها را در خود خفه کنم و دم نزنم .. !!
زندگی به من آموخت که درد و دل با نزدیکترین دوستان هم کاری اشتباه است ..!!
زندگی به من آموخت که بهترین ها گاه بد ترین میشوند .. !!
زندگی به من آموخت که کوچکترین برخورد ها میتواند بهترینها و دوست داشتنی ترینها را از آدم بگیرد .. !!
زندگی به من آموخت که زمزمه های دلتنگی را در گوش هیچ کس حتی خودم نجوا نکنم .. !!
زندگی به من آموخت که از تحمل سختی ها فرار نکنم .. !!
زندگی به من آموخت که فقط یک قلب برای من می تپد و آن قلب خودم است .. !!
آموخته ام که با اشک میشود غمهارا شست .. !!

چو رخت خویش بر بستم از این خاک .... هـمـه گـفتـنـد بـا مـــا آشـنــا بـود
ولیکن کس ندانست ایـن مـســــــافر .... چه گفت و با که گفت و از کجا بود

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 10:33  توسط ساغر | 

مي روم... نمي دانم به کجا...
نمي دانم چه زمان پاهايم عزم بازگشت کنند.
نمي دانم وقتي مي روم لبخندي بدرقه ام مي کند يا نه...
نمي دانم وقتي نيستم دلي دلتنگم مي شود يا نه...
نمي دانم وقتي آمدنم دور شود چشمي چشم انتظارم مي ماند يا نه...
هيچ نمي دانم.

تنها مي دانم بايد بروم.
مراقب دلهيتان باشيد...
مبادا در بهار گلهاي خوشبو و زیبای دلتان پژمرده شود .
باز هم مي گويم...
مراقب دلهاي بهاري تان باشيد...................

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 10:31  توسط ساغر | 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 10:8  توسط ساغر | 

مي نويسم تنها به ياد او و براي او...مي نويسم به ياد روزهاي شيرين انتظار،به ياد لحظه هاي فراق و چشمان منتظر...

وقتيكه عاشق چشمات شدم تازه فهميدم كه زيبايي چيست
 وقتيكه تو رو در قلب كوچكم جاي دادم تازه صداي ضربان قلبم را شنيدم
وقتيكه دست در دستان تو نهادم تازه معناي گرمي را درك كردم
لحظه ها و ثانيه هايي را كه با تو سپري مي كنم بيشتر پي به معناي زندگي مي برم
هنگاميكه به ياد تو هستم مي فهمم كه آرامش چيست
و هرگاه به جدايي مي انديشم كنار خود سايه مرگ را مي بينم...

يادته مي گفتم من وتو دو همراهيم ولي انگار خدا چيزه ديگري خواست

همان طور که شاپرک ها نمی توانند دشت آبی آسمان را از یاد ببرند ، من هم چشمان زیبایت را فراموش نمیکنم . تصویر زیبایت نه تنها در ذهنم بلکه در قلبم جا دارد . ای کاش بدانی قصر آرزو هایم را در ساحل چشمانت ساخته ام تا قلبت ماوایی باشد برای عشق پاک و مقدسم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 9:30  توسط ساغر | 

گاهي كه دلم
به اندازه ی تمام غروبها مي گيرد
چشمهايم را فراموش مي كنم
اما دريغ كه گريه ی دستانم نيز
مرا به تو نمي رساند
من از تراكم سياه ابرها مي ترسم
و هيچ كس مهربانتر از
گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام
نيست و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را
نمي شناسد و يا كابوسهاي شبانه ام را
نمي داند با اين همه ،
نازنين ، اين تمام واقعه نيست
از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
و شبي نيست كه طلوع سپيده اي
در پايانش نباشد
از چهل فصل دست كم
يكي كه بهار است

 

              

خدایا

 

چگونه زیستن را تو به من بیاموز

             

                     چگونه مردن را خود خواهم دانست..........

 

       

سکوت غریبانه..........

 

كاش مي شد سكوت غريبانه نيلوفرهاي اسير مرداب را معنا كرد ! اي كاش مي شد صحبت

 

هاي گل با پروانه را فهميد . اي كاش مي شد بيشتر مهربان بود و عاشقانه ديگران را

 

دوست داشت ، اي كاش مي شد طبيعت را درك كرد و به راز گل سرخ پي برد و دنيا را از

 

دريچه ديگري تفسير كرد ، اي كاش مي شد دل را با محبت و آرامش را با قلب پيوند زد


   
 

 علی :

درگذر از جاده زندگی آموختم:

که: می توان در یک لحظه تصمیم گرفت و یک عمر رنج کشید.

که: می توان به رفتن ادامه داد خیلی بد از آنکه تصور می کنی دیگر نمی توانی.

که: می توان افکار را کنترل کرد و یا آنها تو را کنترل می کنند.

که: بلوغ به تجربه های تو و در درسهایی که از آنها گرفتتی مربوط است نه به سالهای زندگی ات.

که: قهرمانی کسی است کاری را که لازم است انجام شود،بی توجه به عواقب آن انجام دهد.

که: گاهی حق داری عصبانی باشی،اما حق نداری ظالم باشی.

که: مجبور نیستی دوستت را عوض کنی، اگر بدانی دوستت عوض خواهد شد.

که: حتی زمانی که تصور می کنی چیزی برای بخشیدن نداری می توانی به کسی که کمک می طلبد ببخشی.

که: اگر کسی آنکونه که تو می خواهی دوستت نداره،به این معنی نیست که در عشق او نقصی هست.

که: با دوست می توان در سکوت و بدون انجام هیچ کار مشخصی بهترین اوقات را داشت.

که : کسانی را که بیشتر دوست داری زودتر از دست می دهی.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 9:6  توسط ساغر | 

تو.......

تو بهانة قشنگي كه هميشه زنده باشم

به هواي ديدين تو پر شعر تازه باشم

همه شب به خاطر تو لب پنجره نشستم

كه تو را ببينم اما ز فراغ تو شكستم

شب و روز من تو بودي گل هميشه بهارم

دلم از تو جان گرفته به خدا در انتظارم

همه زندگي برايت غزل و ترانه گفتم

ز خيال سبز رنگت به خدا شبي نخفتم

نظري به اين گدا كن كه به غصه ات دچار است

گل عشق من كجايي كه سا غرتو بيقرار است

گل عشق

به تو مي انديشم

همه مي پرسند ، چيست در زمزمه مبهم آب؟ چيست در همهمه

 دلكش برگ؟چيست در بازي آن ابر سفيد ؛روي اين آبي آرام بلند

 ، كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال ؟

نه به ابر ، نه به آب، نه به اين آبي آرام بلند ، نه به اين آتش

 سوزنده كه لغزيده به جام،نه به اين خلوت خاموش كبوترها،من

 به اين جمله نمي انديشم ، " به تو مي انديشم "

اي سراپا همه خوبي ، تك وتنها به تو مي انديشم ، همه وقت ،

 همه جا،من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم ؛ تو بدان اينرا ،

 تنها تو بدان ، تو بيا اينجا تنها تو بيا، تو بمان با من تنها تو بمان ،

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب؛من فداي تو،به جاي همه

 گلها تو بخند ،اينك اين من ؛كه به پاي تودر افتادم باز

 ،ريسماني كن از آن موي دراز ، تو بگير ، تو ببند ، تو بخواه،

 پاسخ چلچله ها را تو بگو،قصه ابر هوا را تو بخوان،تو بمان با

 من تنها تو بمان.

 در دل ساغر هستي تو بجوش ، من همين يك نفس از جرعه

 جامم باقيست آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 10:2  توسط ساغر | 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 10:30  توسط ساغر | 

هم صدای خوبم بخون تا بخونم
عمر من تو هستي بمون تا بمونم
يه جا ابر آسمون يه جا پر از ستاره
يه جا آفتابي آسمون يه جا مي باره
بي تو اما همه جا ابري و غم گرفتست
ابر آسمون يه قطره بارونم نداره

تو اگه باشی آسمون صافه
غصه ها پشت كوه قافه
با تو من بهارم
بی تو شوره زارم
وقتی هستی خوبم
وقتی نيستی بی تو
يه قاب شكسته رو ديوارم

اون ور دنيا شبيه اين ور دنيا روزه
يه جا خورشيد خاموشه يه جا داره مي سوزه
بي تو اما شب و روز فرقي با هم نداره
تو چشاي منتظرم سياهي موندگاره

تو كه باشي ابرا مي بارن
دشتاي خالي پر گل مي شن
با تو من بهارم
بي تو شوره زارم
وقتی هستی خوبم
وقتی نيستی بی تو
يه قاب شكسته روی ديوارم

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 10:25  توسط ساغر | 

        شايد آن روز كه سهراب نوشت :

 

                                تا شقايق هست زندگي بايد كرد 

 

            خبري از دل پر درد گل ياس نداشت

 

     بايد اينجور نوشت

 

                                              هر گلي هم باشي

 

چه شقايق چه گل پيچك و ياس

 

                                           

                                      زندگي اجبارست

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 10:3  توسط ساغر | 

خدايا تنها ترينم...هميشه تو فكر اينم٬نكنه تنها بميرم...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 10:16  توسط ساغر | 

آنکس که میگفت دوستم دارد

عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد.

رهگذری بود

که روی برگهای خشک پاییزی راه میرفت.

صدای خش خش برگ ها

همان آوازی بود که من گمان میکردم

می گوید:

دوستت دارم...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 10:44  توسط ساغر | 

آن لحظه هاي با تو بودن .........

و آن ثانيه هاي اي که رفتي..........

يک دقيقه با تو و بي تو بودن .......

شبي که ساخته شده بود از نگاهت و نگاه خيسم..........

و در آخر خداحافظي تو براي هميشه ......

دقيقه اي که به اندازه ابديت وسعت داشت......

و دقيقه اي که بي تو بودن را حس کردم

و شکستن من را در وجودم نظاره گر بودم......

و دقيقه اي که در آن رو به تنهايي خود ايستاده بودم

و رفتنت را شاهد

آن دقيقه با همه ابديتش گذشت ...........

ولي من هر روز مي بينم که مي روي.......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 8:54  توسط ساغر | 

  

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 8:2  توسط ساغر | 

کاش وسعت قلبم را می دانستی

کاش عمق دوست داشتن را می دانستی

کاش می دانستی که چقدر در دریای عشق تو فرو رفته ام

کاش دستان بی جانم را می گرفتی و مرا بر روی امواج آرام و زیبای دریای عشقت آرام می کردی

کاش می توانستی این را از چشمانم بخوانی که آنگونه عاشقم که تاب نگاه کردن به چشمانت را ندارم

کاش می توانستی صدای تپش های قلبم را وقتی که تو را می بینم بشنوی

کاش می توانستی سرخی گونه هایم را به هنگام بوسیدنت ببینی

کاش می توانستی لرزش لبان بی جانم را وقتی که می خواهند از تو برای تو سخن بگویند ببینی

کاش می توانستی التهاب و بی قراری گوشهایم را به هنگام سخن گفتنت بشنوی

کاش می توانستی فریادسردی دستانم را که دستان گرمت را می خواهند بشنوی

کاش می توانستی ناله ها و گریه های قلبم را به هنگام رفتنت بشنوی

کاش می توانستی پرواز آرام و سبک روحم را به هنگام در آغوش کشیدنت بشنوی

کاش می دانستی که بودن باتو و حس کردن حضور سبزت را در کنار خود به تمام خوبی های دنیا ترجیح می دهم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 11:57  توسط ساغر | 

خبری از دل پر درد گل یاس نداشت...

باید اینطور نوشت:

هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس٬

زندگی اجبار است!

     

خدايا مرا ببخش

در تنها ترین تنهاییم تنهاترین تنها کسم تنهای تنهایم گذاشت

                                                                اما...

                                      اگر تنهاترین تنهایان شوم باز هم خدا هست

                                      او جانشین تمام نداشتن های من است...       


به چه مي نگري ….

عشق …تنهايي …بودن …..

همه از يک جنس اما محتوايي متفاوت …

رسوايي ….رسوايي دل …

دل …. دل رسوا ….

بنگر که کدامين ارجح تر است … رسوايي دل ..دل رسوا …

و آنگاه عشق …

بايد اول رسوا شد …رسواي خويشتن …تا به عشق رسيد …

غم تنهايي ….هستي …تنهايي ..نيستي ..تنهايي …

عشق در درون است …همراه با خود …همراه با همان تنهايي …

عشق ذات تنهايي است …تنهايي ذات عشق نيست …ثمره عشق تنهايي است نه ثمره تنهايي عشق ….

تنهايي عادت مي آورد …

تنهايي اين نيست که معشوق در دسترس نباشد ….

تنهايي اين است که يکي با تو ادغام مي گردد …نفوذ مي کند …جزو ذات تو مي گردد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 8:18  توسط ساغر | 

همراه همیشگیم سلام : نظر یادت نره

انتظار

خدايا!

به هر که ميوه ی سنگين عشق می دهی،شاخه ی وجودش را می شکنی. تو خود مرهم شاخه های شکسته باش

ای خدا!

ای انيس تنهايان! مونسمان باش و ای پناه بی پناهان! پناهگاهمان شو

خداوندا!

ما مدعيان دروغين انتظار هستيم. حرف از چشم انتظاری محبوب می زنيم

اما به اندازه ی ساده ترين دوستانمان هم گوش به زنگ آمدنش نيستيم. الفبای انتظار را به ما بياموز و لذت انتظار را به ما بچشان

خدايا!

بر ما بی چشم و رويان نمک نشناس رحم کن! در اين خانه ی جهان که ميهمانيم چشم از صاحبخانه گرفته ايم و به سفره ی غذا دوخته ايم. ولی نعمتمان را به ما بشناسان 

خدايا!

نگاهمان را آنچنان به دنيا خيره مکن که چشم ديدن دين را نداشته باشيم

خداوندا!

به هنرمندان ما دين و درد و درايت و به هنرجويان ما رشد و بلوغ و فراست و به نويسندگان ما عمق و غيرت و عزت عنايت بفرما

 

 

و من فقط

 

نگاهت

 

می کنم

 

تعجب نکن که

 

چرا گریه

 

نمی کنم

 

بی تو ، یک عمر فرصت برای گریستن دارم

 

اما برای تماشای تو، همین یک لحظه

 

باقی ایست

 

و شاید همین یک لحظه اجازه زیستن

 

در چشمان تو را داشته باشم...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 8:16  توسط ساغر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
خدا تنها معشوقی است که عاشقانی دارد که هیچ یک از بودن دیگری ناراضی نیست و هیچ گاه یکی از انها معشوقش را تنها برای خود نمی خواهد خدای خوب من خدای خوب تو خدای خوب ما همیشه و همه جا با ماست پس خوبه از قول هممون بهش بگم حالا که غصه و غم ما را به گل نشانده شادیم و باز گوییم خود خدا را عشق است


پیوندهای روزانه
سیب ترش
گل مریم
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته اوّل آبان 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
پیوندها
اقامتگاه بی قراریها
دنیای رایانه
زهرای خوبم
دوستان آنلاين
باران
فراسوي آسمان
دوست گلم مرجان
كلبه كبود(آبينار)
خدا كند كه بيايی
بازنده عشق
گمنام عاشق
سفير
ستاره(مصطفي)
اكشن
طب متعالي
فرشته ي شيطون
شراب تلخ
درد دل من و عشقم
گلاله
دفتر عشق
عشق محبت دوستي
سر گرمي
اسير غم
ساحل تنهايي
آگهیهای داتیسا
كامران سهرابي
روابط نامشروع امروز
سیب نقره ای
فراموش شده
.....۩۩۩ دنیای تنهایی من ۩۩۩.....
الکترونيک،رايانه و مطالب جالب
گلاله
جستجو
عشق و جنون
مشاوره عشق

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

FreeCod Fall Hafez

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
JavaScript Codes