![]() |
![]() |
|
|
shademani dashtane anche mikhahi nist.balke khastane tamame chizhaei ast ke dary.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم آبان 1387ساعت 9:11 توسط ساغر |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 14:14 توسط ساغر |
|
|
فاصله
همین یک واژه مرز میان من و توست
پنج حرف است این واژه نحس
ومن چنان دلتنگم
که گویی
پنج فرسخ را ه است
مرز میان من و تو |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 13:54 توسط ساغر |
|
|
آن كه در تنهاترين تنهايي هايم تنهايم گذاشت ............... كاش در تنهاترين تنهايي هايش................................. تنها كس تنهايي هايش تنهايش نگذارد..................................................... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 18:48 توسط ساغر |
|
|
ما منتظريم اي همه عالم ز تو مجنون از دوري رخت جن و ملائك همه مجنون
ز هر سر بر سرسجاده كردم دعايي بهر آن دلداده كردم ز حسرت ساغر چشمانم اي دوست زبان از يكسره از باده كردم دلا تا كي اسير يـــاد يـــــــــــاري ز هجــــــــــــر يار تا كي داغــــــداري بگو تاكي ز شوق روي ليلي چو مجنون پريشان روزگاري پريشانم پريشان روزگارم من آن سرگشته ي هجر نگارم كنون عمريست با اميد وصلت درون سينه آسايش ندارم ز هجرت روز و شب فرياد دارم ز بيدادت دلي ناشاد دارم درون كوهسار سينه ي خود هزاران كشته چون فرهاد دارم چرا اي نازنينم بي وفايي ز مادام با دل من در جفايي چرا آشفته كردي روزگارم عزيزم دارد اين دل هم خدايي
یه دختر کوری تو این دنیا ی نامرد زندگی می کرد این دختره یه دوست پسری داشت که عاشق اون بود دختره همیشه می گفت: اگه من چشمامو داشتم همیشه با اون می موندم یه روز یکی پیدا شد که به اون دختره چشماشو بده وقتی که دختر بینا شد دید که دوست پسرش کوره ! بهش گفت: من دیگه تو رو نمی خوام برو ! پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت : مراقب چشمای من باش !!!
من به زیبایی باران ایمان دارم به طراوت دانه هایش و لحظه های زیبای رنگین کمانش با صدای قطره هایش به خواب می روم و تا بی نهایت به اوج می رسم و تنها لمس دانه هایش یاد آور بهترین هایم شد و تماشای شکوهش
آن زمان که پرستوهای محبت از سرزمین دل انسان ها پرکشیدند و به راه های دور کوچ کردند . دیگر گل های مهربانی در دل کسی جوانه نمی زند و هیچ نغمه ی بهاری به گوش نمی رسد . هر چه جا پای عشق است با برف های بی اعتنایی پوشیده شده است .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 15:55 توسط ساغر |
|
خطای دید
٢- حالا لحظاتی به علامت + که در وسط قرار دارد خیره شوید. نقطه متحرک را پس از لحظاتی به رنگ سبز خواهید دید. ٣- حالا زمان بیشتری را بر روی علامت + تمرکز کنید، پس از لحظاتی نقاط صورتی آهسته آهسته ناپدید خواهند شد. عجیب اینجاست که هیچ نقطه سبزی در این عکس در کار نیست و در واقع نقاط صورتی نیز ناپدید نمی شوند. این دلیل محکمی است که ما همیشه دنیای خارج را آنگونه که هست نمی بینیم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 14:56 توسط ساغر |
|
|
دعا ديشب وقتي دعايت مي كردم و هر کجا که هستی
در دریای دلم طوفان عشق تو برپاست کاش پریشانی هایم را می دیدی کاش رهایم می کردی
زمانی که دست زندگی سنگین و شب بی ترانه است هنگام عشق و اعتماد است و دست زندگی چه سبک می شود و شب چه پر ترانه آن هنگام که به هم عشق می ورزیم واعتماد داریم!
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد مثل یه بیت ته قافیه ها خواهم مرد تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد گم شدم در قدم دوری چشمان بهار بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
ای عزیز جان من ! من برای مرگ خود یک بهانه می خواهم یک بهانه پوچ عاشقانه می خواهم از غمی که می دانی با تو بودنم مرگ است و بی تو بودنم هرگز گر بهانه این باشد من بهانه می گیرم عاشقانه می میرم.......
|
||||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 18:35 توسط ساغر |
|
||||||||
|
پرسيدم :خداوندا چه عملي از بندگانت بيش از همه تو را به تعجب وا ميدارد؟ پاسخ آمد:اينکه شما تمام کودکي خود را در آرزوي بزرگ شدن به سر مي بريد و دوران پس از آن در حسرت بازگشت به کودکي ميگذرانيد.اينکه شما سلامتي خود را فداي مال اندوزي ميکنيد و سپس تمام دارايي خود را صرف بازيابي سلامتي مينماييد اينکه شما به قدري نگران اينده ايد که حال را فراموش ميکنيد.در حالي که نه حال را داريد نا آينده را.اينکه شما طوري زندگي ميکنيد که گويي هرگز نخواهيد مرد و چنان گورهاي شما را گرد و غبار فراموشي در بر ميگيرد که گويي هرگز زنده نبوده اي.
هوالمعشوق دل خوش عشق نیستم ای اهل زمین به خدا معشوقه من بالایی است
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 14:25 توسط ساغر |
|
|
من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست کنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو هرکسي ميخواهد وارد خانه پر مهرو صفامان گردد شرط وارد گشتن شستو شوي دلهاست شرط آن داشتن يک دل بي رنگ ورياست بر در خانه گلي ميکوبم تا بدانند همه خانه دوستي ما اينجاست تا که بعضي ها نپرسند ديگر خانه دوست کجاست..
خداوند ... سه چیز را نمی آفرید عشق غرور دروغ زیرا اگر عشق نبود انسان ازروی غرور دروغ نمی گفت..
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 9:25 توسط ساغر |
|
|
پدر !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 11:7 توسط ساغر |
|
|
شادمانم از اينكه هستم و نيستم شادمانم از آنچه كه هست و نيست و شادمانم از اينكه تو در كنارم هستي و نيستي كم كم معناي عاشقي را ياد ميگيرم...
بر روی شن های ساحل نوشتم... بر تنه ی سخت درختان نوشتم... در دفتر یادبود دوستان نوشتم... آب شن ها را شست.... باد درختان را شکست.... دفتر یادبود دوستان پاره شد.... ولی هیچ چیز نمي تواند.. نام تو.. یاد تو.. و عشق تو را از یاد من ببرد... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 15:30 توسط ساغر |
|
|
کوچه بي تو، مهتابشبي، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم، شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم. در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد
باغ صد خاطره خنديد، عطر صد خاطره پيچيد: یادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم. تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت. من همه، محو تماشاي نگاهت. آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشة ماه فروريخته در آب شاخهها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد، تو به من گفتي: - ” از اين عشق حذر كن! لحظهاي چند بر اين آب نظر كن، آب، آيينة عشق گذران است، تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است، باش فردا، كه دلت با دگران است! تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن! با تو گفتم:” حذر از عشق!؟ - ندانم سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم! روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد، چون كبوتر، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“ باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم، نتوانم! “ اشكي از شاخه فرو ريخت مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ... اشك در چشم تو لرزيد، ماه بر عشق تو خنديد! يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم. نگسستم، نرميدم. رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم، نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم، نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ... بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم! زنده یاد فریدون مشیری امروز خیلی دلم گرفته دلم براي خودم تنگ شده... . واسه دختر بچه ي چند سال پيش.... دخترکی با يه قلب پاک و ساده! همون دختري که دلش به اتاقش سلام ميکرد... برای گلها قصه ميگفت... با سازش، درد دل ميکرد... با عروسکاش حرف مي زد... واسه پرنده ها شعر ميخوند ... هر شب به ماه شب به خير ميگفت... به ستاره هاي آسمون دلداري مي داد... به خاطر پرپر شدن يه گل به دست باد گريه ميکرد... دلش براي تنهايي ِ ماهي قرمز حوضشون ميسوخت... همون دختري که فکر مي کرد خدا اونو نمي بخشه! چون دل گنجيشکا رو شکسته!... چون با پنجره ي اتاقش قهر کرده... خدا اونو نمي بخشه چون پرنده ي داداشش رو يواشکي از قفس آزاد کرده.... چون دختر بدي شده و واسه مورچه اي که زير پاش له شده فاتحه نخونده... چون دل کوچيکش پر از غمه... چون چشماي روشنش پر از اشکه... چون دلش واسه قورباغه ي سبز تو باغچه تنگ شده... خدا اونو نمي بخشه چون از تاريکي ميترسه... باورم نميشه که من همونم!!! خيلي از اون حال و هوا فاصله گرفتم.... ميخوام همون باشم که بودم.... مهربون ... ساده... پاک... صميمي!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 15:0 توسط ساغر |
|
|
براي تو مي نويسم ....
درنگاه كساني كه پرواز را نمي فهمند، هر چه بيشتر اوج بگيری كوچكتر خواهي شد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 13:30 توسط ساغر |
|
|
آری همیشه قصه این چنین بوده است
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 18:12 توسط ساغر |
|
|
زندگی به من آموخت ....
بهترین دوست من ، بهترین دوست من است چون تابحال با او برخورد نداشته ام .. !! چو رخت خویش بر بستم از این خاک .... هـمـه گـفتـنـد بـا مـــا آشـنــا بـود |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 10:33 توسط ساغر |
|
|
مي روم... نمي دانم به کجا... تنها مي دانم بايد بروم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 10:31 توسط ساغر |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 10:8 توسط ساغر |
|
|
مي نويسم تنها به ياد او و براي او...مي نويسم به ياد روزهاي شيرين انتظار،به ياد لحظه هاي فراق و چشمان منتظر... وقتيكه عاشق چشمات شدم تازه فهميدم كه زيبايي چيست
همان طور که شاپرک ها نمی توانند دشت آبی آسمان را از یاد ببرند ، من هم چشمان زیبایت را فراموش نمیکنم . تصویر زیبایت نه تنها در ذهنم بلکه در قلبم جا دارد . ای کاش بدانی قصر آرزو هایم را در ساحل چشمانت ساخته ام تا قلبت ماوایی باشد برای عشق پاک و مقدسم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 9:30 توسط ساغر |
|
|
گاهي كه دلم
خدایا
چگونه زیستن را تو به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم دانست..........
سکوت غریبانه..........
كاش مي شد سكوت غريبانه نيلوفرهاي اسير مرداب را معنا كرد ! اي كاش مي شد صحبت
هاي گل با پروانه را فهميد . اي كاش مي شد بيشتر مهربان بود و عاشقانه ديگران را
دوست داشت ، اي كاش مي شد طبيعت را درك كرد و به راز گل سرخ پي برد و دنيا را از
دريچه ديگري تفسير كرد ، اي كاش مي شد دل را با محبت و آرامش را با قلب پيوند زد علی : درگذر از جاده زندگی آموختم:
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 9:6 توسط ساغر |
|
|
تو....... تو بهانة قشنگي كه هميشه زنده باشم به هواي ديدين تو پر شعر تازه باشم همه شب به خاطر تو لب پنجره نشستم كه تو را ببينم اما ز فراغ تو شكستم شب و روز من تو بودي گل هميشه بهارم دلم از تو جان گرفته به خدا در انتظارم همه زندگي برايت غزل و ترانه گفتم ز خيال سبز رنگت به خدا شبي نخفتم نظري به اين گدا كن كه به غصه ات دچار است گل عشق من كجايي كه سا غرتو بيقرار است
به تو مي انديشم همه مي پرسند ، چيست در زمزمه مبهم آب؟ چيست در همهمه دلكش برگ؟چيست در بازي آن ابر سفيد ؛روي اين آبي آرام بلند ، كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال ؟ نه به ابر ، نه به آب، نه به اين آبي آرام بلند ، نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام،نه به اين خلوت خاموش كبوترها،من به اين جمله نمي انديشم ، " به تو مي انديشم " اي سراپا همه خوبي ، تك وتنها به تو مي انديشم ، همه وقت ، همه جا،من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم ؛ تو بدان اينرا ، تنها تو بدان ، تو بيا اينجا تنها تو بيا، تو بمان با من تنها تو بمان ، جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب؛من فداي تو،به جاي همه گلها تو بخند ،اينك اين من ؛كه به پاي تودر افتادم باز ،ريسماني كن از آن موي دراز ، تو بگير ، تو ببند ، تو بخواه، پاسخ چلچله ها را تو بگو،قصه ابر هوا را تو بخوان،تو بمان با من تنها تو بمان. در دل ساغر هستي تو بجوش ، من همين يك نفس از جرعه جامم باقيست آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم آذر 1386ساعت 10:2 توسط ساغر |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 10:30 توسط ساغر |
|
|
هم صدای خوبم بخون تا بخونم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 10:25 توسط ساغر |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 10:3 توسط ساغر |
|
|
خدايا تنها ترينم...هميشه تو فكر اينم٬نكنه تنها بميرم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 10:16 توسط ساغر |
|
|
آنکس که میگفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد. رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه میرفت. صدای خش خش برگ ها همان آوازی بود که من گمان میکردم می گوید: دوستت دارم...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 10:44 توسط ساغر |
|
|
آن لحظه هاي با تو بودن ......... و آن ثانيه هاي اي که رفتي.......... يک دقيقه با تو و بي تو بودن ....... شبي که ساخته شده بود از نگاهت و نگاه خيسم.......... و در آخر خداحافظي تو براي هميشه ...... دقيقه اي که به اندازه ابديت وسعت داشت...... و دقيقه اي که بي تو بودن را حس کردم و شکستن من را در وجودم نظاره گر بودم...... و دقيقه اي که در آن رو به تنهايي خود ايستاده بودم و رفتنت را شاهد آن دقيقه با همه ابديتش گذشت ........... ولي من هر روز مي بينم که مي روي.......
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 8:54 توسط ساغر |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 8:2 توسط ساغر |
|
|
کاش وسعت قلبم را می دانستی
کاش عمق دوست داشتن را می دانستی کاش می دانستی که چقدر در دریای عشق تو فرو رفته ام کاش دستان بی جانم را می گرفتی و مرا بر روی امواج آرام و زیبای دریای عشقت آرام می کردی کاش می توانستی این را از چشمانم بخوانی که آنگونه عاشقم که تاب نگاه کردن به چشمانت را ندارم کاش می توانستی صدای تپش های قلبم را وقتی که تو را می بینم بشنوی کاش می توانستی سرخی گونه هایم را به هنگام بوسیدنت ببینی کاش می توانستی لرزش لبان بی جانم را وقتی که می خواهند از تو برای تو سخن بگویند ببینی کاش می توانستی التهاب و بی قراری گوشهایم را به هنگام سخن گفتنت بشنوی کاش می توانستی فریادسردی دستانم را که دستان گرمت را می خواهند بشنوی کاش می توانستی ناله ها و گریه های قلبم را به هنگام رفتنت بشنوی کاش می توانستی پرواز آرام و سبک روحم را به هنگام در آغوش کشیدنت بشنوی کاش می دانستی که بودن باتو و حس کردن حضور سبزت را در کنار خود به تمام خوبی های دنیا ترجیح می دهم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 11:57 توسط ساغر |
|
|
مرا اینگونه باور کن... شاید آن روز که سهراب نوشت:(( تا شقایق هست زندگی باید کرد )) خبری از دل پر درد گل یاس نداشت... باید اینطور نوشت: هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس٬ زندگی اجبار است!
در تنها ترین تنهاییم تنهاترین تنها کسم تنهای تنهایم گذاشت اما... اگر تنهاترین تنهایان شوم باز هم خدا هست او جانشین تمام نداشتن های من است... به چه مي نگري …. عشق …تنهايي …بودن ….. همه از يک جنس اما محتوايي متفاوت … رسوايي ….رسوايي دل … دل …. دل رسوا …. بنگر که کدامين ارجح تر است … رسوايي دل ..دل رسوا … و آنگاه عشق … بايد اول رسوا شد …رسواي خويشتن …تا به عشق رسيد … غم تنهايي ….هستي …تنهايي ..نيستي ..تنهايي … عشق در درون است …همراه با خود …همراه با همان تنهايي … عشق ذات تنهايي است …تنهايي ذات عشق نيست …ثمره عشق تنهايي است نه ثمره تنهايي عشق …. تنهايي عادت مي آورد … تنهايي اين نيست که معشوق در دسترس نباشد …. تنهايي اين است که يکي با تو ادغام مي گردد …نفوذ مي کند …جزو ذات تو مي گردد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 8:18 توسط ساغر |
|
|
همراه همیشگیم سلام : نظر یادت نره
خدايا! به هر که ميوه ی سنگين عشق می دهی،شاخه ی وجودش را می شکنی. تو خود مرهم شاخه های شکسته باش ای خدا! ای انيس تنهايان! مونسمان باش و ای پناه بی پناهان! پناهگاهمان شو خداوندا! ما مدعيان دروغين انتظار هستيم. حرف از چشم انتظاری محبوب می زنيم اما به اندازه ی ساده ترين دوستانمان هم گوش به زنگ آمدنش نيستيم. الفبای انتظار را به ما بياموز و لذت انتظار را به ما بچشان خدايا! بر ما بی چشم و رويان نمک نشناس رحم کن! در اين خانه ی جهان که ميهمانيم چشم از صاحبخانه گرفته ايم و به سفره ی غذا دوخته ايم. ولی نعمتمان را به ما بشناسان خدايا! نگاهمان را آنچنان به دنيا خيره مکن که چشم ديدن دين را نداشته باشيم خداوندا! به هنرمندان ما دين و درد و درايت و به هنرجويان ما رشد و بلوغ و فراست و به نويسندگان ما عمق و غيرت و عزت عنايت بفرما
و من فقط
نگاهت
می کنم
تعجب نکن که
چرا گریه
نمی کنم
بی تو ، یک عمر فرصت برای گریستن دارم
اما برای تماشای تو، همین یک لحظه
باقی ایست
و شاید همین یک لحظه اجازه زیستن
در چشمان تو را داشته باشم...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 8:16 توسط ساغر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خدا تنها معشوقی است که عاشقانی دارد که هیچ یک از بودن دیگری ناراضی نیست و هیچ گاه یکی از انها معشوقش را تنها برای خود نمی خواهد خدای خوب من خدای خوب تو خدای خوب ما همیشه و همه جا با ماست پس خوبه از قول هممون بهش بگم حالا که غصه و غم ما را به گل نشانده شادیم و باز گوییم خود خدا را عشق است
|
| پیوندهای روزانه |
|
سیب ترش گل مریم آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|